چوپان دروغ گو يا روزگار نامرد!؟
سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند... او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل ميزند!
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد. كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد... پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و بيشتر چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد داشت چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد!
كبري تصميم گرفت براي مراسم دفن او با قطار به آن سرزمين برود، اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما ديگه حوصله درد سر نداشت! قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند!
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم، همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. به هر حال او هم حوصله مهمان ندارد! او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد ، اما گوشت ندارد. ولي او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد... او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد ، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت! اما او از چوپان دروغگو گله ندارد ، چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان ، آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد!!